تبليغاتX
حرفهای دلم

هوا سرد است

وخواهر در تب و من در جدالم با هوای سرد

چراغ خانه ی ما را به مسجد می برد بابا

و مادر در هراس از سوز سرد این شب دلگیر

گشود آغوش بر رویم

که شاید گرم سازد کودک خود را

تن مادر ولی سرد است

که در پشتش شکاف در پر از سرماست .

واز سقف خراب خانه ی ما آب می ریزد .

هواسرد است

 چراغ خانه ی ما را به مسجد می برد بابا .


 

 

 

 


+ نوشته شده توسط رضا شریفی در یکشنبه 1390/08/15 و ساعت 20:47 |
تا کی درنگ

فرصت کم دارم ای عزیز

(فردا برای آمدنت دیر می شود)

+ نوشته شده توسط رضا شریفی در شنبه 1389/12/14 و ساعت 23:27 |

بايد از نو بشناسم خود را

اين خود گمشده را دريابم

اين خود گمشده در وادي افكار فریبنده ی اغواگر را

و بدانم كه چه مي خواهم

وچه بايد خواهم

و چه بايد باشم

كه نرنجد از من كودك سر به هواي پسر همسايه

و نخندد بر من پير مردي كه سر كوچه ي ما خانه اش كاهگلي ست

استرش مرده ولي پالانش ، گوشه ي دالان است

بايد از نو بشناسم خود را

وبدانم كه چه بايد باشم

تا نترسد ازمن

دختر بالغ همسايه كه زيبا روي است

نگريزد ازمن

ونگويد با خود چشمهايش هیز است

سيب يا خوشه ي گندم چه تفاوت دارد

حرمت ميوه ي ممنوعه نگه بايد داشت

ميوه ها بسيارند

كه نبايد ديد

كه نبايد چيد

 ونبايد خورد

و نبايد ها را حرمتي هست كه بايد باشد

و نبايد كه شكست ، حرمت بايد را

خويش را بايد امروز شكست

تا خودی نو ز میان برخیزد

+ نوشته شده توسط رضا شریفی در سه شنبه 1389/08/25 و ساعت 9:51 |

در وسعت این دشت پــر شاعر

تردید را در ذهن خـــــود کشتم

باید بــرای خاطـــــر خود هـــم

شعری به سبک تازه می گفتــم

 

درانتـــــهای کوچـــــه ی تـــردید

تا واژه هـــــای تازه مــــی جستم

این واژه ها در ذهن مــن لغزیـــد

من در کجــای این زمان هستــــم

 

فریاد خواهــــم زد وجــــــودم را

من شاعری گمگشتـــه در خویشم

باید رها ســــازم خـودِ خــــود را

از تنگنـــــاي ايـــن دل ريشــــــم

 

دیروزهــــــای رفته ام بــــــر باد

درپشت دیــــوار زمـــان گم شـــد

آغوش گــــــــرم مــادر فـــــــردا

وقتی فــــــدای سیب و گنــــدم شد

 

آه ای به غارت برده از من صبر

اندوه ، دور از رویِ ماهت بـــاد

وقت است تا یــــاد آوری از مـــن

رحمـــی کنی بر خاطـــر ی ناشاد

 

امسال پرسیــــدم زخــــود روزی

كي مي رســـــد تا پر كشــم آنسو

خورشيد رويش روشنـم ســـــازد

دستی برم در چیــــن آن گيــــسو

 

افتاده ام در دام بـــــــد نامـــــــي

تيـــــر بلا از هـــــر طـرف بارد

نامردمان را دست مهـــري نيست

تا در دلم تخـــــم وفـــــــــــا كارد

 

تشویش خاطر دارم از آنــــــــرو

مرغم پرد هر لحظــه بر بامــــی

کی می رســــــد از جانبش دستی

دانــــی بریــــــزد یا نهد دامــــــی

+ نوشته شده توسط رضا شریفی در سه شنبه 1389/08/11 و ساعت 19:18 |